Friday, October 24, 2008

از آن بهار شوم که خون بود ژاله اش

سنبل نماند و جلوه باغ و چمن نماند

رنگین کمان عشق فرو مرد در افق

جز ابرهای تیره گلگون کفن نماند

امید را به معبد تزویر میکشند

جلاد روزگار برآرد از او دمار

وان مرغزار و آن همه گلهای رنگ رنگ

تاراج رفت و خانه کژدم شد است و مار

تا کوتوال قلعه ز بارو فتاده است

کشتی ره زنان گوهر و گنج میبرد

بگدازد از مصائب ایام شمع من

خورشید من ز ظلمتی کین رنج میبرد

پندی است نغز و بهر من این پند را سرود

فرزانه ای شگفت که تاریخ نام اوست