از آن بهار شوم که خون بود ژاله اش
سنبل نماند و جلوه باغ و چمن نماند
رنگین کمان عشق فرو مرد در افق
جز ابرهای تیره گلگون کفن نماند
امید را به معبد تزویر میکشند
جلاد روزگار برآرد از او دمار
وان مرغزار و آن همه گلهای رنگ رنگ
تاراج رفت و خانه کژدم شد است و مار
تا کوتوال قلعه ز بارو فتاده است
کشتی ره زنان گوهر و گنج میبرد
بگدازد از مصائب ایام شمع من
خورشید من ز ظلمتی کین رنج میبرد
پندی است نغز و بهر من این پند را سرود
فرزانه ای شگفت که تاریخ نام اوست
سنبل نماند و جلوه باغ و چمن نماند
رنگین کمان عشق فرو مرد در افق
جز ابرهای تیره گلگون کفن نماند
امید را به معبد تزویر میکشند
جلاد روزگار برآرد از او دمار
وان مرغزار و آن همه گلهای رنگ رنگ
تاراج رفت و خانه کژدم شد است و مار
تا کوتوال قلعه ز بارو فتاده است
کشتی ره زنان گوهر و گنج میبرد
بگدازد از مصائب ایام شمع من
خورشید من ز ظلمتی کین رنج میبرد
پندی است نغز و بهر من این پند را سرود
فرزانه ای شگفت که تاریخ نام اوست
